شعر جاری شدن احساس است. تابش نور زیک الماس است.
 عکس ایلیا

با سلام و عرض ادب، امروز دو از عکسای جدید ایلیا بعدش هم یه شعر قشنگ از معینی کرمانشاهی تو وب کوچیکم قرار میدم تا از خوندنش لذت ببرین.

اینم شعر زیبای معینی کرمانشاهی به نام حجاب من

کو چنان بختی که یک دم بی من و ما بینمت؟
چشم هم باید نباشد بین ما تا بینمت

هرکجا هستی و من پنهانم اندر خویشتن
واژگونبختانه  می کوشم که پیدا بینمت

خود حجاب خویشم و سرگرم خودبینی چو شمع
با درونی اینچنین تاریک، آیا بیمنت؟

مست گاهی میشوم شاید به مینا جویمت
خواب گاهی میروم شاید به رویا بینمت

خاطرم جمع است کاندر جمع صدرنگان نئی
عاشق تنهایی از آنم که تنها بینمت

خلوتی ده تا مگر با حال مستی خوانمت
حالتی ده تا مگر با قلب بینا بینمت

طور عشق اکنون که زد برقی چنین در سینه­ام
حاجتی دیگر نمی بینم به سینا بینمت

چون جلال الدین چنانم مست کن، کز بی خودی
دست و سر افشانده در شور غزلها بینمت


|+| نوشته شده توسط A H F در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392  |
 هر ذره ازو در سر، سودای دگر دارد

                                                 

هر ذره­­ ازو در سر، سودای دگر دارد

هر قطره­ ازو در دل، دریای دگر دارد

در حلقه­ی زلف او، دل راست عجب شوری

در سلسله­ی دیوانه، غوغای دگر دارد

در سینه­ی خم هر چند، بی جوش نمی‌باشد

در کاسه­ی سرها می غوغای دگر دارد

نبض دل بیتابان، زین دست نمی‌جنبد

این موج سبک جولان، دریای دگر دارد

در دایره­ی امکان، این نشاه نمی‌باشد

پیمانه ی چشم او، صهبای دگر دارد

در شیشه­ی گردون نیست، کیفیت چشم او

این ساغر مردافکن، مینای دگر دارد

شوخی که دلم خون کرد، از وعده خلافیها

فردای قیامت هم، فردای دگر دارد

ای خواجه­ی کوته بین، بیداد مکن چندین

کاین بنده­ی نافرمان، مولای دگر دارد

از گفته­ی مولانا، مدهوش شدم صائب

این ساغر روحانی، صهبای دگر دارد

                                                               شعر از صائب تبریزی

|+| نوشته شده توسط A H F در دوشنبه دهم تیر 1392  |
 شعری از حافظ

تقدیم به دوستاران حافظ زیبا کلام 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

موفق و موید باشید.

|+| نوشته شده توسط A H F در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391  |
 ثبت نام در سامانه آسان پرداخت
سلام

چند روز پیش یه سایت رو مشاهده کردم که جالب بود مخصوصاً این روزا که نداشتن وقت کافی برای رسیدن به کارامون خودش معظلی شده .من تو اون سایت ثبت نام کردم و یه کد به من داد گذاشتم که بقیه هم استفاده کنن که یه جورایی هم انوا سود کرده باشن هم من . اگه ثبت نام کنید منظورم و متوجه میشد

اینم لینک ثبت نام   http://atm733.ir/?ref=3811318781

خیلی خوبه از طریق موبایل همه کارت رو میتونی انجام بدی بدون نرم افزار و هزینه اضافی.

|+| نوشته شده توسط A H F در پنجشنبه دهم اسفند 1391  |
 زینب(سر نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود)

با عرض تسلیت به شما دوستداران حسین(ع)

سرنی در نینوا می ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ
پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان
در کویر تفته جا می ماند اگر زینب نبود

زخمه زخمی ترین فریاد، در چنگ سکوت
از طراز نغمه وا می ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ
در گلوی چشم ها می ماند اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی، بی سوار و بی لگام
در بیابان ها رها می ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب
پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود

 

شعر از قادر طهماسبی

راستی اینم شعر زیبای ناصرالدین شاه (عشق باز کار هر شیاد نیست) لینک شعر




برچسب‌ها: عاشورا
|+| نوشته شده توسط A H F در پنجشنبه دوم آذر 1391  |
 پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست
به نام معشوق عاشق نواز

سلام ، سلامی به گرمای آفتاب بر شما دوستان عذر خواهی میکنم از اینکه شاید چند وقتی است که به وبلاگ این حقیر سر زده و مطلب جدیدی ندیده اید. چند وقتی است که سراغ وبلاگ خوبم رو نمی تونم بگیرم باری یک شعر قشنگ از استاد عماد خراسانی خوندم خوشم اومد گفتم دوستان نیز استفاده کنند.


 پش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست        حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است
      اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظریست        گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست

          هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید        چون نکو می‌نگرم، حاصل افسانه یکیست

              اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست         ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست

       ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه         گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

     گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم         آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

    هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند        بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست

              عشق آتش بود و خانه خرابی دارد         پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست

           گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد        بی‌وفایی و وفاداری جانانه یکیست


برچسب‌ها: عماد خراسانی
|+| نوشته شده توسط A H F در یکشنبه چهاردهم آبان 1391  |
 شعور زندگی اجتماعی

شب سردي بود …. پيرزن بيرون ميوه فروشي زل زده بود به مردمي که ميوه ميخريدن …شاگرد ميوه فروش تند تند پاکت هاي ميوه رو توي ماشين مشتري ها ميذاشت و انعام ميگرفت … پيرزن باخودش فکر ميکرد چي ميشد اونم ميتونست ميوه بخره ببره خونه … رفت نزديک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبي بيرون مغازه که ميوه هاي خراب و گنديده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … ميتونست قسمت هاي خراب ميوه ها رو جدا کنه وبقيه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نميشد هم بچه هاش شاد ميشدن … برق خوشحالي توي چشماش دويد.
...ديگه سردش نبود !پيرزن رفت جلو نشست پاي جعبه ميوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد ميوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پيرزن زود بلند شد …خجالت کشيد ! چند تا از مشتريها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت ….
دوباره سردش شد ! راهش رو کشيد رفت … چند قدم دور شده بود که يه خانمي صداش زد: مادر جان …مادر جان ! پيرزن ايستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتويي لبخندي زد و بهش گفت اينارو براي شما گرفتم ! سه تا پلاستيک دستش بود پر از ميوه … موز و پرتغال و انار ….پيرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نيستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر ****
من … *مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن** **ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي *…اگه اينارو نگيري دلمو شکستي ! جون بچه هات بگير ! زن منتظر جواب پيرزن نموند … ميوه هارو داد دست پيرزن و سريع دور شد …
پيرزن هنوز ايستاده بود و رفتن زن رو نگاه ميکرد … قطره اشکي که تو چشمش جمع شده بود غلتيد روي صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صداي لرزاني گفت : پير شي ننه …. پير شي ! خير بيبيني!
...هان که، در تصاويرحکاکي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچکس *عصباني *نيست.
هيچکس *سوار بر اسب* نيست. هيچکس را *در حال تعظيم* نمي بينيد.
در بين اين صدها پيکر تراشيده شده حتي يک *تصوير برهنه* وجود ندارد.
اين ادب اصيل مان است:*نجابت -* *قدرت* - *احترام* - *مهرباني* - *خوشرويي**…*


بيخودي پرسه زديم صبح مان شب بشود 
 بيخودي حرص زديم سهم مان کم نشود
ما خدا را با خود سر دعوا برديم و قسم ها خورديم 
ما به هم بد کرديم ما به هم بد گفتيم
ما حقيت ها را زير پا له کرديم 
چقدر حظ برديم که زرنگي کرديم
روي هر حادثه اي حرفي از پول زديم 
از شما مي پرسم که، که را گول زديم؟؟




نظر شما غیر از اینه

 

|+| نوشته شده توسط A H F در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391  |
 
 
 
بالا