|
شعر و زندگی شعر جاری شدن احساس است. تابش نور زیک الماس است.
| ||
|
با عرض سلام خدمت همه
میلاد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) بر همه زنان و مادران دنیا مبارک باد.
عید همه مبارک [ ] [ 16:43 ] [ A H F ]
نترس از اینکه احساس کنی دستهای خدا را گرفته ای و با او می رقصی او از این کار ناراحت نخواهد شد که بسی منتظر رقصیدن ما با خودش است چرا که همیشه شاهد گریه های انسانها بوده و دلش تنگ رقصیدن ماست موسیقی شادی بگذار و دستان خدا را بگیر و با او برقص تا کی از او باید بترسی و مخفی شوی اگر دلت هوای او را کرده بدان او رقاص ماهری است کفر نمی گویم به هستی بنگر تا صداقتم را بیابی همه چیز در حال رقص است و این خود خداست که می رقصد نه چیز دیگر مگر نمی دانی که باد روح خداست که می وزد و روح خدا کارش رقصاندن درختان است خدا عاشق رقص است عاشق شادی ست او شاد است او بزرگ است رقص عاشقانه و عارفانه ما را می خواهد لبخند ما را خواهان است این همه زیبایی آفریده چرا نخندیم چه دلیلی برای غصه خوردن داریم نیازی به هیچ محرکی نداری فقط کافیست باور کنی که با تو خواهد رقصید امتحانش کن دوست من او با ما می رقصد و رقص با او که چه لذتی دارد..........
نظر شما چیست؟(بدون ترس نظرتو بگو) [ ] [ 7:41 ] [ A H F ]
با عرض سلام خدمت همه ی دوستان عزیز. این یه ایمیل از دوستانم بود که از سایت روزنه آنلاین دریافت کرده بود(جهت رعایت بحث کپی رایت)
لطفا از "لحظه" لذت ببرید. برای ناراحت بودن خیلی وقت داری , پس چرا به فردا موکولش نكني؟ مارك فيشر
از امروز همه چیز را از نو آغاز کنیم.
برای رسیدن به موفقیت باید مثل زمان کودکی کنجکاو باشید."انتونی رابينز"
به طبیعت برویم!
برای خودتان برای دل خودتان جشن بگیرید و شاد باشید!
ارزوی ارامش .ارزویی فراگیر.
کمی در زندگی خود رنگ جاری کنیم.
به جزئیات بی توجه نباشیم کمی دقیق تر شویم. چرا از زیبایی ها به سادگی بگذریم و منتظر چیزی دیگر باشيم ؟
لذت یعنی چی؟یعنی کیف کردن از تمام چیزهای کوچک.
شما می توانید از نیویورک تا کالیفرنیا را با چراغ های اتوموبیل رانندگی کنید بدون اینکه نیاز داشته باشید تمام راه را ببینید."راز"
دلتان برای هیجانات دوران کودکی تنگ نشده؟
تغییرات کوچک ایجاد کنیم !حداقل برای قابل تحمل تر کردن خیلی از چیزها.
"شاد وموفق باشید !" برچسبها: شعر, زندگی, بیت های زیبا [ ] [ 10:21 ] [ A H F ]
امروز یک شعر زیبا از دیوان شمس رو مرور میکردم جالب بود تو این پست قرارش دادم همه حالشو ببرن.
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر زین واقعه مدهوشم باهوشم و بیهوشم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم زان رنگ چه بیرنگم زان طره چو آونگم گفتم که مها جانی امروز دگر سانی ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم
[ ] [ 17:18 ] [ A H F ]
تبریک سال نو به همه شما با یه شعر قشنگ از فریدون مشیری
بوی باران بوی سبزه بوی خاک خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها عید همتون مبارک سال خوبی داشته باشید [ ] [ 17:8 ] [ A H F ]
بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید ! اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، گفت : آقا ایناهاش، چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران، تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش، درد سختی دارد، چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثرگشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر …. من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی *** یا چرا اصلا من با محبت شاید، با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... شاعر: محمد علی غنی پور [ ] [ 8:51 ] [ A H F ]
باعرض سلام چند وقتی بود که از عکسهای پسرمان در وب خبری نبود. امروز تصمیم گرفتم چند تا از عکساشو قرار بدم. یک فرشته زیبا
ایلیا در تخم مرغ
ایلیا در مشهد
ایلیا درحال فکر
ایلیا درحال مکالمه تلفنی
و د نهایت برای همه ی کوچولوها آرزوی سعادت و خوشبختی دارم بای بای [ ] [ 9:46 ] [ A H F ]
|
||
| [ طراح قالب : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||