میلاد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) بر همه زنان و مادران دنیا مبارک باد.
.jpg)
عید همه مبارک

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
عید همتون مبارک سال خوبی داشته باشید

بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
شاعر: محمد علی غنی پور
باز باران با ترانه . . .
میخورد بربام خانه . . .
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
... روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین
؟
پس چه شد !
دیگر کجا رفت ؟
خاطرات خوب و رنگین !
در پس آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد،
آرزوها رفته بر باد. . .
. . .
باز باران ،
باز باران می خورد بر بام خانه ،
بی ترانه !
بی بهانه !
شایدهم گم کرده
راه این خانه...
جالبه خیلی ها از آخر داستان رستم بی خبرند. من بارها این شعر رو خوندم و مطمئنا باز هم خواهم خواند. شما هم بخوانید و لذت ببرید. (کاملش رو تو ادامه مطلب ببینید شعرش زیاده)

یادم آمد هان
داشتم میگفتم : آن شب نیز
سورت سرمای دی بیداد ها می کرد
و چه سرمایی ، چه سرمایی
باد برف و سوز وحشتناک
لیک آخر سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم....
ادامه مطلب

امروز امروز است
امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش
امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن
امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمیشه
پس صدایش کن
او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت
و عاشق بودن هایت است
امروز امروز است
م
ح
س
ن
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی
بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
م
ح
س
ن

دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق
یار عاشق كش و بیگان نواز است هنوز
خاك گردیدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پرآب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت
قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت
در ِ این خانه به امید تو باز است هنوز
این چه سوداست عماداكه تو در سر داری؟
وین چه سوزی است كه در پرده ساز است هنوز
امروز آخر وقت یه خورده دلتنگ بودم یه شعر دیدم خیلی خوشم امد گفتم دوستان بی نصیب نمون این بود که درج کردم لذت ببرن.فعلا خدانگهدار
سلام
عید همه مبارک.
روز مرد بر همه مبارک .
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندي همه سايهي هما را

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
که به ماسوا فکندي همه سايهي هما را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سر چشمهي بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو اي گداي مسکين در خانهي علي زن
که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را
بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا
بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهداي کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان
چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را
بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت
که ز کوي او غباري به من آر توتيا را
به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»
ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
فقط خواستم روز تولد امام اول شیعیان و خلیفه چهارم دوستان اهل تسنن رو به همه مسلمانان تبرک عرض کنم .
بعد از مدتها امدم تو وب سلام به همه با توجه به وضع موجود و دیدن خیلی از خانواده ها دیدم شعر قشنگی که یکی از دوستان برام خوند رو اینجا درج کنم بقیه هم بخونند ![]()
یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟
با عرض سلام به همه
امیدوارم که حال همتون خوب باشه و در این هیاهوی عالم هستی به بهترین نحو از زندگی لذت ببرید.
امروز بعد از کلی دوری از وبلاگم برگشتم ، می خوام بنویسم ، یه احساس خوبی دارم احساس بودن ، دیدن و دیده شدن یعنی اینکه زندگیت جریان داره به کار می آی.
به قول شاعر خوش ذوق (معینی کرمانشاهی)
حال کز دستم نیاید کار خیری بهر خلق در خور دریای بخشایش گناهی ده مرا
هر جور هست باید در دنیای که پا گذاشتی برای دیگران کاری انجام دهی ، هیچ کاری بلد نیستی، لااقل یه جوک بگو چند نفر بخندند.![]()
![]()
![]()
راستی چند تا از عکسای پسر خوشگلم را در ادامه مطلب قرار میدم .خواستید ببینید و برای عاقبت به خیری همه ی بچه ها دعا کنید کوچولی ما را هم فراموش نکنید.![]()

ادامه مطلب
از همه دوستان که تو این مدت سر زدن و مطلب جدیدی رو تو وب ندیدن عذر خواهی میکنم
به خدا ایام امتحاناس و نمیشه هر روز آپ کرد.
امروز یه شعر قشنگ از کوهسار یادم امد اینجا میارم تا همه لذت ببرن. (نظر یادتون نره)
گلپونه دختر گلواژه پسرم
میدانم که پاکید و معصوم اما
شما را میتوان خرید با یک لبخند
شمار میتوان فروخت با یک پوزخند
شما را میتوان آلود با یک نیشخند
گلپونه دخترم گلواژه پسرم
هرگز نباشید از خیل بیخبران خبردار1
تا باعشقی دروغین جانتان را نگیرند
خونتان را ننوشند
گلپونه دخترم گلواژه پسرم
پی نوشت1- منظور خبردار نظامی است یعنی آماده گرفتن فرمان و انجام آن.
عید همگی مبارک ![]()
آقایون روزتون مبارک![]()
سالرز تولد مولای متقیان امیر المومنین بر همه شما دوستان مبارک باد.

اینم متن یه شعر قشنگ که استاد سید خلیل عالی نژاد آن را اجرا کرده:
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود
بقیه تو ادامه مطلب
ادامه مطلب
دل خوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب
ایران بیشترین تعداد افراد اعزامی به حج را در میان کشورهای مسلمان داراست. و البته جوانترین حجاج هم از ایران هستند...
آیا تا بحال فکر کرده اید که پولی که از این طریق نصیب دولت عربستان میشود چقدر است؟
تولیت کعبه در دستان خانواده سلطنتی عربستان است.
آیا تا بحال فکر کرده اید که پولی که ایرانیان و دیگر ملیتهای مسلمان برای محرم شدن و رضای خدا خرج میکنند در نهایت صرف چه چیزها و کارهأی میشود؟؟
آیا بهتر نیست که این پول صرف بازسازی ، و آبادانی ، و فقر زدأی در کشور خودمان گردد؟؟؟

تو رفیق شاپرکها من تو فکر گلمونم تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نورم
من دارم تو آدمکها میمیرم تو برام از پریا قصه میگی
کوچه پس کوچهی خاکی در و دیوار شکسته آدمای روستایی با پاهای پینه بسته
واسه تو یه عکس تازس از یه آلبوم قدیمی یا شنیدن یه قصه از یه ادم قدیمی
سایهای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد
که من این خانه به سودای تو ویران کردم

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتنک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدئای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گذشت سربلند
زهی سکوه فامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
هنوز آن بلنددور
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش ... امیرهوشنگ ابتهاج(سایه)

بیش از این باده به پیمانه مریز آبروی من دیوانه مریز
مرغ نالان به چه کارت آید دام بردار و دگر دانه مریز
من صراحی نیم ای ساقی عشق خون من بر در میخانه مریز
جهانم زیباست!
جامهام دیباست!
دیدهام بیناست!
زبانم گویاست!
قفسم هم،طلاست!
بر این ارزد که دلم تنهاست؟
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
ووارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟
فريدون مشيريدشت را دید اما تهی
حاصل را دید رفته به باد
عمر را دید گشته تباه
آنگاه بود که تمام فریادش را در قالب نگاهی تلخ بر داس زنگ زدهاش ریخت
و زیر لب نالید و غرید
تا به کی باید در سبد عکس گلاب کاشت و
از گلهای رنگ پریدهی قالی گلاب گرفت تا به کی ... تا به کی......
و سپس آنگاه برخاست ،و سپس آنگاه برخاست و چه برخاستنی...
وقتی که دهقان پیر دستان پینه بستهاش را پر از دانههای شفاف گندم کرد
زیر لب خنده کنان گفت آری،آری خدا در لابهلای خوشههای پر برکت گندم پنهان است
نه در کنج محراب و لابهلای آیههای داغ و سرد دعا
کاش همه کشیشان و راهبهها و راهب دنیا میدانستند
که خدا در لابهلای خوشههای پر برکت گندم پنهان است کاش میدانستند، کاش میدانستند.
آسمان از انجماد یادمان افسرده بود
آمدی وقتی که روی نردههای انتظار پیچک سبز نگاه عاشقم پژمرده بود
پس کجا بود آفتاب دست مرهم ساز تو
در شبی که چشمهایم زخم باران خورده بود (قاسم مرادی)
گفته بودند که برمیگردند
برنگشتند پس از رفتنشان
عقربهها بیجهت میگردند.
چه میخواهی چه میجویی در این کاشانه عورم
چسان گویم چسان گریم حدیث قلب رنجورم
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردم
نمیدانی چه میدانی که آخر چیست منظورم
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم
کجا میخواستم مردن حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود درد بود و ماتم و هجران هرآن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم ز بسکه با لب محنت زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پرگشته این صد پاره دامانم
چه میپرسی که چون مردم چسان پاشیده شد جانم
چرا بیهوده این افسانههای کهنه برخوانم
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده آبم کرد و خاک مردهها نانم.
همان دهری که با پستی به سندان کفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد، افسانه شد روزم به صد پستی.
کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان
به جای گریه بر قبرم بکش باخون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی
نه غمخواری،نه دلداری ، نه کس بودم دراین دنیا
در عمق سینهی زحمت نفس بودم در این دنیا
همه بازیجهی پول و هوس بودم در این دنیا
به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها سراپا نغمهی عصیان جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر گور باشادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی






